خدایا ماهارو در پناه خودت حفظ کن. بهمون صبر عطا کن. خدایا کمکمون کن تا بتونیم دنیای بهتری داشته باشیم.
دوران سختی رو داریم تجربه میکنیم. بزرگا، برامون از سختیش کم کن.
همیشه کمک و همیار ما بودی. بازم مثل همیشه دستمون به سمت تو درازه.
فقط کمک....
فقط قدرت توی که همه ی پلیدیارو از بین میبره.
یا حق.
قولقول
- نمیشه یکم سرمونو بخوارونیم؟
- نمیشه ی شب بدون فکر کردن به هزار تا چیز خوابم ببره؟
- نمیشه یکم از زندگیمون لذت ببریم؟
-...
مددی...
یا حق.
قولقول
- سال نوی همگی پیشاپیش مبارک. سالی سرشار از موفقیت، شادی و خبرای خوب خوبو براتون آرزو میکنم.
- بازم ریش و قیچی زندگیم مثل همیشه تو دستای توست. فقط و فقط مثل همیشه کمکم کن. چشم امیدم کس دیگه ای رو به غیر از تو نمی بینه. منتظرم...
یا حق.
قولقول
می دونین چرا سرعت پست نوشتنم میل کرده به سمت صفر. چون:
۱ - اینجانب این ترم علاوه بر ریسرچ، تی ای هم هستم.
۲- دارم ی چیزایی رو به هم می بافم تا از توش ی مقاله در بیاد.
۳ - کلاسی که تی ای ش هستم ترمودینامیکه. حالا من هیچی از ترمو یادم نیست.
۴ - تو کلاس ۵۲ تا دانشجوی گاگول هست که سرشون درد می کنه برا کل کل و کمک خواستن.
۵ - رئیس جانم که سه جلسه از کلاسو می پیچونه و من باید بجاش برم سر کلاس.
پ.ن: الان سه تقریبا دو هفتس می خوام برم موهامو کوتاه کنم. هنوز نتونستم...
پ.ن: ولی تی ای بودنم خوبه ها...
یا حق.
قولقول
تولدم مبارک!
ی سال دیگه هم گذشت.
بازم شکرت.
یا حق.
قولقول
ظاهرا هرچیزی بورس داره، از اوراق بهادار و نفت و طلا تا پایان نامه و قبر و شفا! بورس کلیه هم اینجاست! "هر رقم کلیه خواستی زنگ بزن در خدمتیم!" این را یکی از دلالان "کوچه کلیه"می گوید. علاوه بر او این کوچه را کسانی می شناسند که مثل م. رستمی برای فروختن کلیه خود آمده اند.
به گزارش مهر، "کوچه کلیه" می تواند یک کوچه کاملاً معمولی مثل تمام کوچه های کلانشهری باشد که پایتختش می خوانیم. می تواند مثل تمام کوچه های شهری باشد که زیر خروارها دود و آلودگی در تب و تاب روزمرگی می لولند.
با این همه این کوچه برای "م. رستمی" نه یک کوچه معمولی و تکراری که بیغوله راهی برای تعیین سرنوشتی دردناک است، سرنوشتی که قرار است با از دست دادن پاره ای از وجودش دوباره تعریف شود.
نام اینجا متاسفانه کوچه حسینی است! کاش شورای شهر مصوبه ای داشت و لااقل نام کوچه را به "کوچه کلیه" یا حتی "کوچه ارقام"و ... تغییر می داد.
کوچه ؛ کوچه قدم زدن عددهاست. عددها روی دیوار راه می روند و با یکدیگر حرف می زنند. عددهای آبی. عددهای مشکی. عددهای قرمز. عددها راه می روند روی دیوار. راه می روند توی سرم. عددها با هم حرف می زنند.
معامله می کنند. داد و ستد می کنند. چانه می زنند. عددها و رقم ها موریانه هایی هستند که ناخواسته روحت را می جوند. عددها کش می آیند. غمزه می روند. اینجا کوچه کلیه است.
کوچه عددها. کوچه راه رفتن اعداد بر روحت. کوچه معامله گران پنهانی که تکه ای از وجودت را خرید و فروش می کنند. بازار اعداد و ارقام. اعدادی که مطاعشان تن توست. دیواری در کوچه کلیه! (بخشی از شماره تلفنها توسط مهر محو شده است)
"م. رستمی" اهل کرمانشاه است. سرزمین بیستون و فرهاد و خسرو و شیرین. سرزمین اساطیری مردمان ایران زمین. سرزمین دلاورمردان دفاع مقدس. سرزمین غارهای پیچیده در دل کوه، غار قوری قلعه، سرزمین پاوه، سرپل ذهاب، سرزمین طاق بستان، جوانرود و سراب نیلوفر، و سرزمین نانهای برنجی و نانهای خرمایی. رستمی اهل همانجاست.
او را میانه کوچه می بینم. ایستاده در برابر لشکری از اعداد رنگارنگ که سرگردانش کرده اند. او را در برزخی از اعداد و ارقامی دیدم که مثل من روحش را می بلعیدند. با لهجه ای که میان لر بودن و کرد بودن است. می گوید کارگر ساختمان است و حالا که زمستان است بیکاری تا خرخره اش را جویده. بیکاری قرض می آورد و قرض شرمندگی. او برای فرار از دست طلبکارها به سراغ خودش رفته است. آمده است تا از خودش قرض کند!
گفت: 37 سالم است. پدر سه فرزندم. 10 میلیون قرض بالا آوردم. سه روز تمام است که آواره اینجا شده ام و حالا پولم ته کشیده. برای آمدن به اینجا هم گوشواره های زنم را فروخته ام.
گفتم: فکر می کنی کلیه هایت را چند بخرند؟ گفت: کمتر از 10 میلیون نمی فروشم.
گفتم: اینجا تهران است. بیشتر از 5 میلیون نمی خرند. گفت: مجبورم بفروشم، چاره ای نیست.
شخص عابر "کوچه کلیه" است "کوچه کلیه" تنها یک کوچه قدیمی معمولی نیست. باریکه راهی است میان دیواره های جوهری. راه رفتن در آن تو را به یاد دفترچه مشق ایام کودکی ات می اندازد. دفترچه ریاضی. دفترچه ای پر از رقم و عدد. پر از شماره های رنگارنگ.
راه رفتن در کوچه تو را به یاد روزگاری می اندازد که تازه با حروف انگلیسی آشنا می شدی. A. B. O. روزهایی که مثبت و منفی بودن را تازه درک می کردی. اینجا تا دلت بخواهد عدد هست و رقم هست و حروف انگلیسی. اینجا کوچه ای سرشار ازناگفته هاست. کوچه ای که دیوارهایش با همان سردی و خاموشی اعداد ریاضی با تو حرف می زنند. +A؛ +B؛ -O؛ AB؛ و+AB. رقمها آنقدر زیاد است که نمی توانی از برشان کنی. 0912... 0935... 0919... 0932... 0918...0916...0917. حاصل این همه رقم حل معادله ای چند مجهولی است.
معادله ای که یک طرفش فقر است. یک طرفش زندگی. و یک طرفش پولی است که قرار بود .... در عین حال بخشی از این معادله هم چالش های چندین باره وزیر رفاه و رسانه ها در خصوص خط فقر و زیر فقر است و تبلیغات فلان دستگاه در مورد بیمه همگانی و ... از رستمی می پرسم چرا به انجمن حمایت از بیماران کلیوی نمی روی و آنجا کلیه ات را اهداء نمی کنی؟
می گوید: " آنها ارزان می خرند". تازه باید کلی در نوبت وایستی. برای من همین امروز مهم است. همزمان با حرفهای او ، تبلیغ های رنگارنگ بانکهای دولتی و ظاهرا غیر دولتی مغزت را سوهان می کشد که برای توجیه ناکارامدی شان تو را تشویق می کنند که 10 هزار تومان بدهی تا شاید یکی از هزاران نفر برنده جایزه 25 میلیون تومانی باشی ، یا حتی جزو برندگان خوشبخت یک و نیم میلیارد ریالی و یا هزاران نفر دیگری باشی که سودای سوار شدنشان بر خودروهای لوکس و گرانقیمت با هنر مدیریتی عده ای فقط با 10 هزار تومان برآورده می شود!
آیا این همه مبتکرانی که جایزه های رنگارنگ طراحی می کنند یا آنها که هر روز وعده و آمار می دهند ، نمی توانند تدبیری کنند تا بازار سیاه عرضه و تقاضای کلیه به جای دلالان سودجو به مکانیزمی آبرومندانه تبدیل شود. سیاه نمایی همیشه کار رسانه ها نیست ، بلکه مسئولانی که قدرت تدبیر و فهم لازم برای مدیریت امور را ندارند ، بویژه در عرصه های اجتماعی و سلامت بزرگترین متهمان سیاه نمایی ها هستند.
ضرب و تقسیم می کنی. صدها میلیارد تومان جایزه ای که اینها می دهند و میلیاردها تومان هزینه تبلیغاتی که رسانه ملی می گیرد و خرج سریالهایی می شود تا رستمی ها را سرگرم کند. کلا ایران 35 هزار بیمار حاد دیالیزی دارد. آوار ارقام باز بر سرت خراب می شود.
آیا این همه مبتکرانی که جایزه های رنگارنگ طراحی می کنند یا آنها که هر روز وعده و آمار می دهند ، نمی توانند تدبیری کنند تا بازار سیاه عرضه و تقاضای کلیه به جای دلالان سودجو به مکانیزمی آبرومندانه تبدیل شود. سیاه نمایی همیشه کار رسانه ها نیست ، بلکه مسئولانی که قدرت تدبیر و فهم لازم برای مدیریت امور را ندارند ، بویژه در عرصه های اجتماعی و سلامت بزرگترین متهمان سیاه نمایی ها هستند.
آنها هستند که باید پاسخگو باشند که چرا با این همه امکانات و توانمندی کشور موضوعاتی که به راحتی قابل مدیریت است به فرصتی برای تحقق نیات سوء دشمنان و بد اندیشان تبدیل می شود. ... بگذریم ؛ حرفهای رستمی تو را به یاد حرفهای رئیس انجمن خیریه حمایت از بیماران کلیوی می اندازد که در هفته بیماران کلیوی گفته بود: اصولا بیماران نیازمند کلیه بین یک تا چهارماه در انتظار هدیه دهنده هستند و این در حالی است که بیش از 95 درصد کلیه های اهدایی فروشی هستند.
مصطفی قاسمی با انتقاد از بروکراسی اداری پرداخت یک میلیون تومان هدیه دولت به اهدا کنندگان کلیه گفته بود: متاسفانه این مبلغ نیز پس از طی شدن کانالهای زیادی به دست اهدا کننده می رسد که این موضوع با مشکلات زیادی برای این قبیل افراد همراه است. قاسمی آن روز زرد پائیز حرفهای دیگری هم زده بود.
مثلاً در مورد مبلغ خرید و فروش کلیه و اینکه گفته می شود درخواست برای فروش کلیه در کشور افزایش یافته است گفت : چنین چیزی نیست و اگر فروش کلیه را محدود نمی ساختیم امکان داشت قیمت آن به 10 تا 15 میلیون تومان هم برسد. 10 تا 15 میلیون تومان. همان رقمی که " م. رستمی " نیاز دارد تا با آن قرضهایش را بدهد. همان رقمی که جوانک 22 ساله ای که از سر صبح تا به الان منتظر خریدار در کوچه معطل مانده است ، می گوید می خواهد تا هزینه درمان پدرش را تأمین کند.
همان رقمی که تمام این شماره های لعنتی آن را طلب می کنند. راه رفتن در میان عددها را آغاز می کنی. از سر کوچه تا انتهایش عدد هست که مثل پتک بر سرت کوفته می شد. هر قدم که بر می داری عددی را زیر پایت له می کنی. عددها بی رحم اند و بی پروا. عددهای قرمز. عددهای سیاه. عددهای فوری. عددهای کهنه.
عددهای آنی. عددهای فروشی. عددهای آبی. عددهای سبز. عددهای ریز. عددهای درشت. خوب که دقت می کنی می بینی که هر شماره ای با تو حرف می زند. تو را صدا می کند. غارغار کلاغی بی حوصله تو را به خودت می آورد. کوچه پر است از دلالهایی که برای شناختنشان کافی است چند دقیقه ای بیشتر شماره ها را یادداشت کنی.
هنوز شماره پنجم را ننوشته ای که سر و کله یکی شان پیدا می شود.
می پرسد: فروشنده ای یا خریدار؟
می گویی: چطور؟
می گوید: اگر خریداری توافقی می فروشیم.
- یعنی چی؟
- یعنی هرچی که بازار گفت.
-چه گروه خونی داری؟
- هر چی بخوای دارم.
ولی -O منفی گرونتره.
- چرا؟
- خب برای اینکه کمیاب تره.
- مثلاً چنده -O ؟ - گرونه دیگه .
دو میلیون تومان با بقیه فرق داره. داد عددها به آسمان می رود.
انگار فریاد می زنند: " نخر! دروغ می گوید! نخر! " من همان کاری را می کنم که آنها می گویند.
با این همه آقای دلال شماره اش را به زور هم که شده به من می دهد. - هر وقت کلیه خواستی زنگ بزن! در خدمتیم! شماره ای را از روی دیوارها بر می داری.0914 . زنگ می زنی. آنطرف خط هموطنی آذری زبان گوشی را بر می دارد.
- شما کلیه تان را فروختی؟
- آره فروختم.
-گروه خونی ات چی بود؟
-
-O. - چند فروختی؟
- 13 میلیون تومان.
اگه بخوای یکی دیگه دارم.
- مال خودته؟
- نه مال دخترمه.
- چند سالشه؟
- 19 سالشه.
وحشتی غیر قابل تعریف وجودت را بر می دارد. می ترسی و ناخواسته تلفن را قطع می کنی. می خواهی بروی که چند دلال دیگر سر و کله شان پیدا می شود.
- خانوم خریداری؟
- خانوم فروشنده ای؟
دری باز می شود و پیرمردی بیرون می آید و اوضاع را که می بیند به دادم می رسد و دلالها را فراری می دهد. پیرمرد خاطرات عجیب و غریبی دارد و حرفهایش شنیدنی است.
می گوید: هر سال همینطور است. هوا که سردتر می شود شماره های این دیوارها هم بیشتر می شود. شب عید که دیگر غوغایی است. می گوید: پارسال یکیشان ایدزی بود و کلیه اش را به مهندس جوانی فروخته بود و جوانک هم مرده بود. پرسیدم: مگه آزمایش خون نمی گیرند؟ گفت: چرا. ولی تقلب کرده بودند.
آزمایش را یکی دیگر داده بود و کلیه را یکی دیگر. از پیرمرد تشکر می کنی و می خواهی بروی که دوباره عددها جان می گیرند و زنده می شوند. داری میروی که همان جوانک 22 ساله را با مادرش می بینی. مادرش نپرسیده جواب سئوالت را می دهد.
می گوید: خانوم اینجوری نگاه نکن. من اگر می توانستم خودم کلیه ام را می فروختم تا خرج دوا دکتر شوهرم کنم.
ولی چه کنیم؟ ...
خانوم شما خریداری؟
گروه خونی اش +B است.
وقت رفتن است و کوچه رفته رفته شلوغتر می شود. کوچه ای که بازار ناپیدای فروش کلیه است. کلیه ای که وظیفه اش تصفیه خون است. خونی که اگر نباشد کارت تمام است. باید بروی و دیالیز شوی. بالغ بر 35 هزار نفر بیمار دیالیزی و پیوندی در کشور وجود دارد که روند درمانی آنان به گفته مصطفی قاسمی از وضعیت نامطلوبی برخوردار است.
رئیس انجمن خیریه حمایت از بیماران کلیوی با اشاره به اینکه تعداد این بیماران می بایست بیش از 70 هزار نفر باشد که نیمی از آنان فوت کرده اند در هفته بیماران کلیوی گفته است: متاسفانه امکانات کافی برای تحت درمان قرار گرفتن بیماران دیالیزی و پیوندی در کشور وجود ندارد به طوری که برخی از این بیماران در روستاها و مناطق دور افتاده امکان دسترسی به دستگاه دیالیز را ندارند.
قاسمی با اعلام اینکه درحال حاضر بیش از 3300 دستگاه دیالیز در کشور وجود دارد گفته برای تحت پوشش قرار دادن بیمارانی که در حال حاضر دیالیز می شوند نیازمند تهیه 600 دستگاه جدید هستیم. کوچه حسینی خیابان ولیعصر (عج) بازار اعداد است. اعدادی که مثل بازار بورس دائماً پیدا و پنهان می شوند. می آیند و می روند، می آیند و می روند... بی آنکه کسی قادر باشد صاحبانشان را با چشم غیر مسلح ببیند.
کوچه حسینی کوچه اعداد است. جنگ اعداد و ارقام با من و تو. جنگ اعداد و ارقام با آمارهای فریبنده. آمارهای نادرست. آمارهای تکراری. آمارهای خیالی. اینجا کوچه اعداد است و جنگ ناپیدای آنها با شعارها. اگر گذرت به آنجا افتاد حتماً یادت باشد اعداد آمارها را فراموش کنی. اعداد واقعی اینجاست. اعداد حقیقی. اعداد لعنتی.
پ.ن: قابل توجه خاتون خاله...
یا حق.
قولقول
- خدایا شکر...
- رفتم سفر اونم سه روز. رفتم لویزیانا پیش ی دوست. پیش یکی از فاب ترین دوستام. دیدمش اونم بعد از دوسال و نیم. حالا هم برگشتم ولایت خودم.
- نمیدونید چه احساسی داشت زمانی که دیدمش و چقدر سخت بود ازش جدا شدن. داشت گریم در میومد توی فرودگاه (اینو جدی میگم).
- ای کاش مثل اون روزا همه دور هم جمع بودیم.... ولی جبر زندگی چیز دیگه ای می خواد.
- ترم دیگه هم علاوه بر ریسرچ، تی ای هم هستم اونم برای ترمودینامیک. تجربه جدید، سختی جدید و موفقیت جدید. بیچاره دانشجوها که این ترم تی ای صفر کیلومتر دارن.
- رفتم کنسرت سلندیون. کلی مفرح بود ولی ی کمم حال گیری. اولا بخاطر اینکه کلی دلم سوخت که چرا ما نباید این چیزای قشنگ زندگی رو تو مملکتمون داشته باشیم. دوما اینکه کسی که میبایست دستش تو دستم باشه تو اون زمان اونجا نبود. خلاصه نشد که کلی با کنسرت زندگی کنیم.
- پریشب اون بالایی باز ی چشمه از قدرتشو نشونم داد. کلی کفم برید. واقعا ما آدما توی مسیری که داریم میریم اختیار خیلی کمی داریم. یعنی از نظر خودمون کلی بالا پایینم بریم بازم در نظر عظمت اون بالایی سوسکی بیش نیستیم. من که همیشه توی این قضیه سوسکم نبودم...
- لویزیانا جنوب بلاد کفره. فکر کنید روزی که رسیدم گرم و مرطوب بود اونم وحشتناک. طوری که بخاطر رطوبت نفس کشیدن سنگین بود. بعدش سرد شد اونم عجیب. حالا فکر کنید تابستونا میشه ۴۰ تا ۴۵ درجه و بارون میاد. ی خفقان کامل. بازم ولایت خودمون گرچه که سرده.
- بازم خدایا شکر...
یا حق.
قولقول
هفته گذشته بعد از یک سال ی سر رفتم به شهر شهید پرور ویچیتا (چیکیتا)، جایی که چند وقتی خدا منو توی ی ترنزیشن زمانی قرار داد. تقریبا دلم برای هیچ چیز اون شهر تنگ نشده بود به جز دوستایی که اونجا داشتم. اینجا که هستم دقیقا برعکس و خبری از کلی دوست نیست. خلاصه بساط تفریحات ران بود.
میدونین با وجود اینکه میتونستم برم جاهای خفن دیگه ولی بهتر دونستم که خاطراتمو تازه کنم. آره. میخواستم بدونم کجا بودم، کجا هستم و به کجا دارم میرم و چقدر خدا لطف داشته به من. امیدوارم که هیچ وقت لطفشو از من دور نکنه که بدون اون سوسکم نیستم.
کامنتهای اینجانب:
- آقا واجب نیست که اینقدر فکر کنی خفنی. بخدا نیستی. یعنی میتونستی باشی ولی چون اینطوری فکر می کنی نمیتونی بشی. پس فکر نکن که همه دنیا همون دورو برته. بیشتر بگرد تا چیزای بیشتری پیدا کنی.
- شرمنده خانومای محترم ولی این یتیکه کلی عذابم داد. من نمیدونم چرا بعضی از دخترا وقتی می بینن که یکی دوسشون داره اینقدر فکر می کنن باید بازی در بیارن و خدا رو هم بنده نیستن. فکر می کنن آخرش شدن. بابا من که اونو می شناسم. میدونم کی هست و چی هست و میدونم که همون کارایی رو که تو داری میکنی باهاش خیلی راحت میتونه سرت در بیاره. فکر کردی چی پیدا کردی که هر جور عشقت کشید باهاش رفتار میکنی؟ خیلی فکر میکنی کودنه و هیچی بارش نیست؟ نه آبجی به جرات میتونم بگم حد اقل از منو تو خیلی بیشتر میفهمه. همه این بازی هایی رو هم که در میاره میفهمه. فقط داره باهات کنار میاد و به روت نمیاره چون دوست داره. حالا کاری نکن که طفلی از تحمل کردن این شرایط خسته بشه چون اونم آدمه و ظرفیت داره و ممکنه با این همه صبری که برای اعتقاداتش داره آبی که نباید ریخته بشه ریخته بشه. بعدش خر بیارو باقالی بار کن. چون من تحمل کردنو توی چشماش دیدم. نمیدونم متوجه شدی این چیزا رو یا نه؟ وقتی میتونی براش محل آرامش و صمیمت باشی همون طوری که اون برای تو هست پس چرا بهش هارد تایم میدی. مگه بهش علاقه نداری؟؟؟ پس چرا باهاش یکی شدی؟؟؟ اگه می بینی الان جایی داری توی جمع فقط بدون بخاطر اونه. اگه اون نبود الان خودت بودی و خودت. پس بهش محبت کن و مطمئن باش که محبت اونم هزار برابر میشه.
- آقا ی چیز دیگه. آدما چرا نمیتونن تحمل کنن که خدا بهشون ی سری چیزا داده و ی سری چیزا نداده؟ چرا همیشه اینو نمیگن که ما داریم چیکار می کنیم که ی سری چیزا داریم یا نداریم. چرا اینطوری فکر نمی کنن که اون اگه ی نفر به ی سری چیزا رسیده ی سری کارا کرده و ی سری کاره هم نکرده وی طور دیگه داره فکر می کنه. اون روزی که اون مثل اسب داشته توی تنهایی خودش کار می کرده یا فکر می کرده، شما مشغول تفریحاتتون بودین. اون هم روزای سخت داشته و داره. فقط ظاهر قضیه رو نگاه نکنین و بهش حسرت نخورین. ببینید که چی میشه از شرایط یاد گرفت تا مسیر رو به جلو داشته باشید. ی کمم به اون چیزایی که خدا بهتون داده نگاه کنین که اونارو کسای دیگه ندارن.
- اینجا هم که تعطیلات سال نو ی. سال نو مبارک. ولی خداییش سال نو ی این خارجیا خیلی باحال نیست. اصلا توش احساس نداره؟ شایدم داره من حالیم نمیشه. همش رنگه و زیر رنگه چیزی نیست. من عید خودمونو بیشتر دوست دارم. حداقل زمانیه که داره ی تغییر بزرگ توی طبیهت اتفاق میافته و همه چیز نو میشه.
- من اینجایی که هستمو دوست دارم چون خیلی داره بهم چیز یاد میده.
- دارم فکر می کنم، فکر جاهای خوب... برای چند سال دیگه...
- بازم خدایا شکر. درسته که زندگی بعضی اوقات درشتی هایی به من می کنه و سختی همه جوره داشتم. ولی وقتی میبینم که چقدر میتونست سخت تر از این باشه ی نفس راحت از ته دل می کشم.
- یکم خیکی شدم. این بخاطر اینه که ترم پیش کلی کمبود وقت داشتم، کلی رژیم غدایی رو بیخیال شدم و تنبلی کردم و کم ورزش رفتم. حالا بیا و درستش کن.
- این چند روزم هوا خوبه. برف که هنوز زیاد نیومده ولی سرد که شد حسابی. ولی الان توپه توپه.
- ما بریم به کارمون برسیم که هیچ کاری این چند وقته نکردیم.
یا حق.
قولقول
- بالاخره سیفون این ترم با امتحاناش کشیده شد. خداییش کلی گریم درومد.
- الان که وسط روزه اینجا دمای هوا منهای سیزره درجه ست. امشبم میشه منهای نوزده درجه. طی دوسال پیش ی همچین سرمای مسخره ای رو اینجا ندیده بودم. تا مغز استخون آدم یخ میزنه.
- میگن هدف چیز مهمیه. بعضی اوقات فکر میکنم ندارمش. گیج گیج میزنم. ولی بعدش خوب میشم.
- چقدر سخته دوری از تو. منتظرتم. ترم دیگه که کلاسی ندارم که سرم باهاشون گرم بشه فقط میشه انتظار. انتظار دیدن تو...
یا حق.
قولقول
ما آدما از هرچی که بتونیم فرار کنیم از عاقبت کارای خودمون نمی تونیم فرار کنیم. پس مواظب باشیم که با کسی بازی نکنیم تا زندگی باهامون بازی نکنه. سعی کنیم دروغ کمتر بگیم تا دنیا هم کمتر بهمون دروغ بگه. به کار کسی کار نداشته باشیم تا دنیا ها یه کار ما کاری نداشته باشه. سر کار کسی رو نگذاریم تا زندگی سر کارمون نذاره. ادعامون زیاد نشه تا زندگی هم یرامون بی ادعا باشه. دورو نباشیم تا دنیا هم باما دورویی نکنه.
خلاصه اش اینکه هر کاری کنیم دیر یا زود سرمون میاد. دیر و زود داره ولی سوخت وسوز نداره. همینه که میگن دنیا دار مکافاته.
پس بهتر که با آدما صادق باشیم تا زندگی هم باهامون صادق باشه. آدم باشیم تا زندگی آدموار باهامون رفتار کنه. بخندیم تا دنیا بهمون بخنده. به دیگران کمک کنیم تا زندگی هم بهمون کمک کنه. صاف مثل آب باشیم تا زندگی هم برامون زلال باشه. غم و شادی آدما رو حس کنیم تا زندگی هم غمو شادی مارو حس کنه. معلوماتمونو زیاد کنیم تا دنیا هم قشنگیاشو بهمون نشون بده. تلاش کنیم تا زندگی هم برامون تلاش کنه. کامل باشیم تا زندگی کاملی هم داشته باشیم.
پ.ن.:
۱- فانون عمل و عکس العمل نیوتن که یادتون هست؟
۲- اینجانب دارم سعی میکنم تا اینطوری باشم. ولی تا اینطوری رفتار کنم کلی فاصله است.
۳- مگه ما چند سال دیگه توی این دنیا زندگی می کنیم که بخوایم نصفشو صرف جواب ندونم کاریامون کنیم؟
۴- اگه فقط در مورد رفتارمون کمی با دقت فکر کنیم خودمون می تونیم خیلی ساده خودمونو اصلاح کنیم.
۴- شرایط امتحانی حاکمه.
یا حق.
قولقول